خواب و مهتاب
خواب و مهتاب
دیگر تمام شد آن وعده ها که تو می دادی و من
از عمق جان می شنیدم روزی گذشت ... روزهای دگر هم ...
اما دریغ
چهره ی ماهت ندیدم شب در گفتگوی خواب و مهتاب
ترسی عظیم در عمق وجودم ...
می تنیدم می دیدمت روی چو مهتاب
مهتاب روی دیدم و از خواب پریدم
سالی گذشت و سال های دیگر هم...
اما صد افسوس دیگر حتی تورا
به نیمه شب ها
در خواب هم ندیدم...
+ نوشته شده در شنبه ۷ اسفند ۱۳۸۹ ساعت 17:19 توسط محسن
|