خواب و مهتاب

 

دیگر تمام شد آن وعده ها که تو می دادی و من

از عمق جان می شنیدم روزی گذشت ... روزهای دگر هم ...

اما دریغ

چهره ی ماهت ندیدم شب در گفتگوی خواب و مهتاب 

ترسی عظیم در عمق وجودم ...

می تنیدم می دیدمت روی چو مهتاب

مهتاب روی دیدم و از خواب پریدم

سالی گذشت و سال های دیگر هم...

اما صد افسوس دیگر حتی تورا

به نیمه شب ها

در خواب هم ندیدم...